ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
68
معجم البلدان ( فارسى )
عددا جمّا ، يهوى من يمن و شام ، الى ذات الآجام ، نور اظلّ ، و ظلام افلّ ، و ملك انتقل ، من محل إلى محل » « 1 » آنگاه خاموش ماند و ما نفهميديم كه چه بود . پيش خود گفتيم اين كارى است كه ادامه خواهد داشت . سال ديگر نيز دوباره همان صدا از بت باز شنيديم و به انديشه شديم و قربانى آورديم و با خونش بيالوديم [ 101 ] همان كار را كه هميشه مىكرديم . پس صدا را دوباره شنيديم و خوشحال شديم و گفتيم : « خداوندا هميشه روشن باشى ! از تو گزيرى نداريم و گريزى نه ! كارها درهم شد و ما به انديشه شدهايم . از خشم تو باك داريم و به گذشت تو پناه مىآوريم » ناگهان صداى بت شنيده شد كه مىگفت : « قلبت البنات ، و عزّاها و اللّات ، و علياها و منات ، منعت الافق فلا مصعد ، و حرست فلا مقعد ، و ابهمت فلا متلدّد ، و كان قد ناجم نجم و هاجم هجم ، و صامت زجم ، و قابل رجم ، و داع نطق ، و حقّ بسق ، و باطل زهق » « 2 » . پس خموش ماند . قبيلههاى عرب در مخلافهاى يمن به زمزمه افتادند . ما در اين گيرودار بوديم كه يكى از افراد قبيلهء كنده شترش را گم كرد و به نزد جلسد آمد و كره شترى را نحر كرد و دو پيراهن از پيراهنهاى خادمان پرستشگاه را كرايه كرد و پوشيد . كارى كه همگان مىكردند . پس چنين گفت : « يا رب ابكرا ! ضخما مدمومة دما ، مخلوقة بالافخاذ ، مخبوطة بالحاذ ، اظللتها بين جماهير النّخرة ، حيث الشقيقة و الضفرة ، فاهد ! رب و ارشد » ! « 3 » . ليكن بت پاسخى نداد . اخزر گويد : پس او دلشكسته شد زيرا در گذشته هر چه از او مىپرسيدند پاسخهاى شگفت انگيز مىداد . چون شب ما را فرا گرفت من در همانجا خفتم . ناگهان صدائى شنيدم كه مىگفت : « لاشان للجلسد ، و لارثى لهدد ، استقام الاود ، و عبد الواحد الصّمد ، و اكفى الحجر الاصلد ، و الرأس الاسود » « 4 » . او مىگويد : پس من هراسناك از جا برخاستم و به سوى بت آمدم ولى او را سرنگون شده يافتم در حالى كه پيش از اين گروههاى مردم نمىتوانستند او را از جاى خود حركت دهند . پس به خدائى كه جان من به دست او است از آنجا نه به خانه رفتم و نه كسى را ديدم بلكه سوار چارپاى خود شده به صنعا آمدم ، و از مردم جستجوى خبر كردم كه چه شده است ؟ در پاسخ گفتند مردى در مكه برخاسته و بر ضد بتها دعوت مىكند و خود را پيامبر مىشمرد . من مخلاف به مخلاف در يمن مىگشتم تا اسلام آشكار شد و من به نزد پيامبر آمدم و مسلمان شدم . در شعرشان چنين آمده است : . . . كما بيقر من يمشى الى الجلسد « 5 » « بيقر » در اين شعر به معنى سر پائين به سوى بت رفتن آمده است . جلس [ ج ] ( با سين بىنقطه ) : جلس در لغت به معنى جليس و همنشين است . « جلس » و « قنان » نام دو كوه در بلنديهاى اسد و بلنديهاى غطفان است ، ليكن در شعر زيرين از گفتهء عرجى به كسر جيم نقل شده است [ 102 ] : بنفسى و النّوى اعدا عدوّ * لئن لم يبق لى بالجلس جارا و ما ذا كثرة الجيران تغنى * اذا ما بان من اهوى و سارا « 6 » جلس [ ج ] در لغت به معنى زمين سخت است . « جمل جلس » و « ناقهء جلس » نيز به معنى شتر استوار و تنومند مىباشد . جلس نيز به هر بلندى از زمينهاى پست در سرزمين نجد گفته مىشود . ابن سكيت گويد : « جلس القوم » يعنى به سوى نجد بالا آمدند و « جلس » به همين معنى است و چنين گواه آرد : شمال من غار به مفرعا * و عن يمين الجالس المنجد « 7 »
--> ( 1 ) . اى اخزر بن علاق ستارهء عراق نزديك شده است . هيچ مىبينى كه مردم گرد آمده و انبوه شده و از يمن و شام به سوى مردابها ( جنوب عراق ) مىروند ؟ نورى پديد آمده و تاريكى فرو شده است و دولتى دست به دست مىگردد و از جائى به جائى ديگر منتقل مىشود . ( 2 ) . بنات ، عزى ، لات ، منات ، عليا واژگون شده است . افق بسته شده است . نه راهى به بالا هست نه جائى براى فرود آمدن . تار و تاريك است . ستارهاى درخشيد يورشى آمد و غوغائى رخ داد . سنگبارانى شد . دعوت كنندهاى به زبان آمده حقى را آشكار كرده و باطلى را نابود كرد . ( 3 ) . خداوندا ! بزرگا ! تنومند ! خونين شدهاى . . . . خداوندا ! راهنمائى كن ، هدايت كن . ( 4 ) . جلسد را ديگر ارزشى نيست آوازهاى ناشناختهاى در كار نيست . راهها شناخته شد . و خداى يگانه پرستيده آمد . از در آويختن به سنگ خارا و سر سياه بىنياز شديم . ( 5 ) . همانند بت پرست ، سرش را پائين انداخته به سوى بت مىرود ، يا : مانند گاو ( بقره ) سر به زير راه مىپيمايد . ( 6 ) . به حال خودم كه دورى ، بزرگترين دشمن است هرگاه در « جلس » همسايگانى نداشته باشم . اگر آن كس كه مورد علاقهء من است در آنجا نباشد فزونى همسايگان سودى ندارد . ( 7 ) . در سمت چپ به پائين مىروند و در سمت راست به بالا مىآيند .